ادامه مناقب حضرت زهراء (س) 2

سپس عمار گردنبند را برداشت و با مشک خوشبو کرد و آن را به بُرد یمانى پیچید، و به غلامى داد که از سهم خیبر به او رسیده بود و گفت: این گردنبند را بگیر و به پیامبر بده و تو را نیز به پیامبر بخشیدم.

آن غلام گردنبند را گرفت، و خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آورد و آنچه عمار گفته بود به او گفت. حضرت فرمود: برو به منزل فاطمه و گردنبند را به او بده و تو را نیز به فاطمه بخشیدم!

غلام گردنبند را آورد، و سخن پیامبر صلى الله علیه و آله را به فاطمه رساند. فاطمه علیهاالسلام گردنبند را گرفت و آن بنده را آزاد کرد. غلام خندید. فاطمه علیهاالسلام فرمود: اى غلام چرا خندیدى؟ عرض کرد: برکت این گردنبند مرا به خنده درآورد، که گرسنه اى را سیر کرد و برهنه اى را پوشانید و فقیرى را بى نیاز کرد و بنده اى را آزاد نمود، و دوباره به صاحبش بازگشت. [ بحار الانوار: ج 43 ص 56 ح 50 از بشاره المصطفى صلى الله علیه و آله.]

پوشش فاطمه

جابر مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله بیرون آمد و من نیز همراهش بودم، و مى خواست به منزل فاطمه علیهاالسلام برود. وقتى که به در خانه رسیدیم، دست روى در گذاشت و آن را باز کرد و فرمود: السلام علیکم. فاطمه علیهاالسلام عرض کرد: علیک السلام، یا رسول الله. حضرت فرمود: وارد شوم؟ عرض کرد: وارد شوید یا رسول الله.

فرمود: با کسى که همراهم است داخل شوم؟ عرض کرد: یا رسول الله، من پوششى ندارم. فرمود: یا فاطمه، اضافه ى رو اندازت را بگیر و به سرت مقنعه ببند. فاطمه علیهاالسلام چنین کرد. سپس فرمود: السلام علیکم. عرض کرد: و علیک السلام یا رسول الله. فرمود: وارد شوم؟

عرض کرد: بلى یا رسول الله، داخل شو. فرمود: من و کسى که همراهم است داخل شویم؟ عرض کرد: تو و کسى که همراه توست داخل شوید.

جابر مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله داخل شد، و من نیز داخل شدم و دیدم رنگ چهره ى فاطمه علیهاالسلام همانند شکم ملخ زرد شده است! پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: چه شده که مى بینم رنگ چهره ات زرد شده است؟ عرض کرد: یا رسول الله، گرسنگى!

حضرت دعا کرد: بارالها، اى که سیر کننده از گرسنگى هستى و هلاکت را برمى دارى. فاطمه دختر محمد را سیر کن، جابر مى گوید: دیدن خون در چهره ى فاطمه علیهاالسلام جریان پیدا کرد، بطوریکه صورتش به سرخى گرائید، و بعد از آن روز گرسنه نشد. [ بحار الانوار: ج 43 ص 62 ح 53 از کافى.]

طبَق آسمانى

امام باقر علیه السلام مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله به فاطمه علیهاالسلام فرمود: یا فاطمه، برخیز و آن طبق غدا را بیاور. فاطمه علیهاالسلام برخاست، و طبقى را آورد که در آن ترید و گوشت با استخوان بود، و بخار از آن بالا مى رفت.

از آن طعام، پیامبر و على و فاطمه و حسن و حسین صلوات الله علیهم سیزده روز خوردند. روزى ام ایمن امام حسین علیه السلام را دید که قدرى از آن در دست داشت. پرسید: این از کحا براى شما رسیده است؟ امام حسین علیه السلام فرمود: ما چند روز است از این مى خوریم.

ام ایمن خدمت فاطمه علیهاالسلام آمد و عرض کرد: یا فاطمه، وقتى نزد ام ایمن چیزى باشد مال فاطمه و فرزندان اوست، ولى وقتى چیزى نزد فاطمه باشد. ام ایمن سهمى از آن ندارد؟!! فاطمه علیهاالسلام قدرى از آن طعام بیرون آورد و ام ایمن از آن خورد، و بعد آن طبق ناپدید شد.

پیامبر صلى الله علیه و آله به فاطمه علیهاالسلام فرمود: اگر از آن طعام به ام ایمن نمى خوراندى، تو و ذریه ات تا روز قیامت از آن طعام مى خوردید.

بعد امام باقر علیه السلام فرمود: آن طبق طعام نزد ماست، و قائم ما در زمان خود آن را بیرون مى آورد. [ بحار الانوار: ج 43 ص 63 ح 55 از کافى.]

شاخه ى بهشت و جهنم

فاطمه زهرا علیهاالسلام مى فرماید: پدرم پیامبر صلى الله علیه و آله به من چنین فرمود: دورى کن از بخل که آن آفت و بلائى است که در شخص کریم و بزرگوار نمى شود. دورى کن از بخل که او درختى است در جهنم و شاخه هایش در دنیاست. هر کس به شاخه اى از شاخه هاى آن بیاویزد او را وارد آتش جهنم مى سازد.

سخاوت درختى است در بهشت، و شاخه هاى آن در دنیاست که هر کس به شاخه اى از شاخه هاى آن بیاویزد او را داخل بهشت مى کند. [ دلائل الامامه طبرى امامى: ص 4.]

تحفه ى فاطمه

پیامبر صلى الله علیه و آله به فاطمه علیهاالسلام فرمود: آیا تو را مژده بدهم؟ وقتى خداوند مى خواهد در بهشت به همسر یکى از دوستانش تحفه بدهد، کسى را نزد تو مى فرستد، که از زینتهاى خود براى او تحفه بفرستى. [ بحار الانوار: ج 43 ص 80 از دلائل الامامه طبرى.]

پوشش از اعمى

مرد کورى از فاطمه علیهاالسلام اجازه ى ورود خواست. فاطمه علیهاالسلام خود را پوشانید. پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمود: چرا خودت را پوشانیدى؟ او که تو را نمى بیند. عرض کرد: اگر او مرا نمى بیند، من که او را مى بینم و او بوى مرا مى شنود. پیامبر فرمود: شهادت مى دهم که تو پاره ى تن من هستى. [ بحار الانوار: ج 43 ص 91 ح 16 از نوادر راوندى.]

دیگ جوشان

عایشه وارد خانه ى فاطمه علیهاالسلام شد، و او براى حسن و حسین از آرد و شیر و پیه در دیگ حریره درست مى کرد. دیگ روى آتش مى جوشید و بخار مى کرد، و فاطمه علیهاالسلام آنچه داخل دیگ بود را با دست حرکت مى داد و بهم مى زد.

عایشه با دیدن این منظره هراسان از حجره ى فاطمه علیهاالسلام نزد ابوبکر آمد و گفت: پدر جان، من از فاطمه چیز عجیبى دیدم. فاطمه را دیدم در دیگ غذا تهیه مى کرد و دیگ روى آتش مى جوشید و بخار از دیگ بالا مى رفت، و فاطمه آنچه داخل دیگ بود با دست بهم مى زد. ابوبکر گفت: این قصه را پنهان که امر بزرگى است.

این خبر به پیامبر صلى الله علیه و آله رسید. بالاى منبر رفت و حمد و ثناى خدا بجا آورد و سپس فرمود: مردم آنچه از قصه ى دیگ و آتش دیدند بزرگ مى شمارند. قسم به خدائى که مرا به پیامبرى مبعوث کرده، و به رسالت برگزیده، خداوند آتش را به گوشت و خون و پى و موى فاطمه حرام کرده، و ذریه و شیعه ى او را از آتش جهنم جدا کرده است.

از نسل فاطمه است آن کسى که آتش و خورشید و ماه به او طاعت مى کنند، و در پیش روى او جن شمشیر مى زند، و پیامبران در حضور او به عهدهایشان وفا مى کنند، و زمین گنجهایش را به او واگذار مى کند، و آنچه در آسمان برکات هست بر او نازل مى کند.

اى واى، واى بر کسى که در فضائل فاطمه شک کند، و لعنت خدا، لعنت خدا بر کسى که بغض شوهرش على بن ابى طالب را داشته باشد و به امامت دو فرزندش راضى نشود.

براى فاطمه در محشر موقف و جایگاهى است، و براى شیعیانش هم موقف و جایگاه نیکویى است. فاطمه قبل از من دعا مى کند و شفاعت مى نماید و شفاعت او على رغم هر مخالف قبول مى شود.

و فاة فاطمة الزهراء علیهاالسلام، بلادى بحرانى: ص 12.]

نور فاطمه در عرش

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: وقتى مرا به معراج بردند، خداوند عزیز به من فرمود: پیامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده ایمان آورد. من عرض کردم: مومنان نیز ایمان آوردند. فرمود: راست گفتى یا محمد. سلام بر تو. چه کسى را بعد از خود براى امت جانشین گذاشتى؟ عرض کردم: بهترین امت را. فرمود: على بن ابى طالب را؟ عرض کردم: بلى، پروردگارا.

فرمود: یا محمد، نظرى به سوى زمین کردم و از اهل زمین تو را اختیار کردم، و براى تو اسمى از اسمهاى خود مشتق نمودم. در هیچ مورد من یاد نمى شوم مگر آنکه تو نیز با من یاد مى شوى. من محمود هستم و تو محمدى. سپس بار دوم نظر کردم و از میان آنان على را اختیار کردم، و براى او اسمى از اسمهاى خود مشتق کردم. من اعلى هستم و او على است.

یا محمد، تو و على و فاطمه و حسن و حسین را شبحهاى نور از سنخ نور خود آفریدم، و ولایت شما را بر آسمانها و اهل آسمانها و زمینها عرضه کردم. کسى که ولایت شما را پذیرفت، نزد من از مؤمنین و مقربین است، و کسى که آن را انکار کرد نزد من از کافرین است.

یا محمد، اگر بنده اى از بندگان من آن قدر مرا عبادت کند تا از هم گسیخته شود و مانند مشک خشکیده گردد، ولى ولایت تو را انکار کند و با این حال نزد من بیاید او را نمى آمرزم تا به ولایت تو اقرار کند.

یا محمد، دوست دارى آنان را ببینى؟ عرض کردم: بلى، پروردگارا. فرمود: به طرف راست عرش توجه کن. توجه کردم و شبحهاى على، فاطمه، حسن، حسین، على بن الحسین، محمد بن على، جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على، على بن محمد، حسن بن على و مهدى را دیدم. در وسط آنان مهدى در هاله ى مواجى از نور ایستاده بود و نماز مى خواند، و او همانند ستار ى درخشانى بود.

یا محمد، آنان حجتها هستند، و این مهدى منتقم عترت تو است. قسم به عزت و جلالم که او حجت لازم بر دوستان من و انتقام گیرنده از دشمنان من است.

یا محمد، این قائم حلال مرا حلال و حرام مرا حرام مى کند.

یا محمد، او را دوست بدار که من او را و کسى که او را دوست بدارد دوست مى دارم. [ الموسوعه الکبرى عن فاطمه الزهراء علیهاالسلام: ج 1 المطاف الاول ح 4 از تفسیر فرات کوفى، غیبت نعمانى، مقتضب الاثر، المائه منقبه، الغیبه طوسى، مقتل خوارزمى، الطرائف، فرائد السمطین، المحتضر، الصراط المستقیم، اصول الدین اردبیلى، تاویل الایات، اثبات الهداه، الجواهر السنیه، تفسیر البرهان، غایه المرام، منتخب کافیه المهتدى، حلیه الابرار، مدینه المعاجز، ایضاح دفائن النواصب، بحار الانوار، عوالم العلوم، ینابیع الموده، الزام الناصب، کشف الغطاء، اربعین خاتون آبادى، الاحادیث القدسیه المسنده، الفرقه الناجیه، و شعاع من نور فاطمه علیهاالسلام.]

زهرا و تخت بهشتى

فاطمه علیهاالسلام از پیامبر صلى الله علیه و آله انگشترى خواست. آنحضرت فرمود: آیا چیزى به تو بیاموزم که بهتر از انگشتر است؟! وقتى نماز شب را خواندى از خداى عزوجل انگشتر طلب کن که به حاجتت مى رسى.

فاطمه علیهاالسلام از پروردگار درخواست کرد، و ناگهان هاتقى ندا کرد: یا فاطمه، آنچه از من خواستى در زیر سجاده ات است.

همینکه سجاده را بلند کرد انگشتر یاقوتى دید که قیمت آن را نمى توان تعیین کرد. آن را در انگشتش قرار داد و خوشحال شد. و قتى آن شب خوابید در خواب دید: گویا در بهشت است و سه قصر دید که مثل آنها را در بهشت ندیده بود. پرسید: این قصرها براى کیست؟! گفتند: براى فاطمه دختر محمد است.

داخل یکى از آن قصرها شد و در آن قصر مى گشت. تختى را دید که روى سه پایه است. پرسید: براى چه این تخت روى سه پایه قرار دارد؟ گفتند: صاحب این تخت از خداى تعالى انگشترى خواست، و یکى از پایه ها را کندند و براى او انگشتر ساختند و این تخت روى سه پایه ماند!

صبح فاطمه علیهاالسلام قصه را براى پیامبر صلى الله علیه و آله بازگو کرد. حضرت فرمود: اى آل عبدالمطلب، دنیا براى شما نیست بلکه آخرت براى شما است، و وعدگاه شما بهشت است. دنیا را مى خواهید چه کنید که از بین رفتنى و مغرور کننده است.

بعد پیامبر صلى الله علیه و آله به فاطمه علیهاالسلام امر کرد که انگشتر را زیر سجاده بگذارد. فاطمه علیهاالسلام انگشتر را به زیر سجاده برگردانید و روى سجاده خوابید. در خواب دید که داخل بهشت شده و داخل همان قصر گردیده، و آن تخت را دید که چهار پایه دارد. درباره ى تخت سوال کرد، گفتند: انگشتر برگردانیده شد و تخت نیز به شکل خود برگشت. [ عوالم العلوم: ج 11/ 1 ص 199 از مناقب ابن شهر آشوب.]

ایثار بر پدر

سه روز بود که پیامبر صلى الله علیه و آله غدایى نخورده بود بطوریکه بر

حضرت سخت مى گذشت. خانه ى همسرش را گشت و در خانه ى آنان نیز چیزى به دست نیاورد. نزد فاطمه علیهاالسلام آمد و گفت: دخترم، نزد تو چیزى براى خوردن هست که بسیار گرسنه ام؟ عرض کرد: نه، به خدا قسم. و قتى پیامبر صلى الله علیه و آله بیرون رفت، کنیزى را با دو قرص نان و یک تکه گوشت خدمت فاطمه علیهاالسلام فرستادند. حضرت آن را گرفت و در ظرفى گذاشت و پوشانید و فرمود: قسم به خدا پیامبر را در این طعام بر خودم و دیگرى مقدم مى دارم. این در حالى بود که خانواده اش به یک نوبت غذا نیاز داشتند. حسن و حسین علیهماالسلام را خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله فرستاد، و پیامبر صلى الله علیه و آله نزد فاطمه علیهاالسلام بازگشت. عرض کرد: خدا چیزى به من داد و من هم آن را پوشانیدم و خدمت شما فرستادم.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: دخترم نزدیک بیا. بعد روى طبق را باز کرد و فاطمه علیهاالسلام دید آن طبق پر از نان و گوشت است. وقتى این منظره را دید مبهوت شد و فهمید که این از طرف خداست. شکر خدا به جا آورد و بر پدرش درود فرستاد، و آن را جلو پیامبر صلى الله علیه و آله گذاشت. وقتى حضرت آن را دید فرمود: این از کجا براى تو آمده است؟ عرض کرد: از طرف خدا آمده، و خداوند هر کسى را بخواهد روزى بى حساب مى دهد.

آنگاه پیامبر صلى الله علیه و آله على علیه السلام را خواست، و على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام و همه ى همسران پیامبر از آن خوردند و سیر شدند. فاطمه علیهاالسلام مى گوید: آن طبق غذا مثل اول پر بود و از آن به همسایه ها دادند، و خداوند در آن برکت و خیر کثیر قرار داد. [ الثاقب فى المناقب: ص 296 فصل 5 ح 252/ 2.]

معجزه ى پیراهن

یکى از بنى سلیم در صحرا سوسمارى شکار کرد و آن را در آستینش قرار داد و خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمد.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: چه کسى زاد و توشه ى این اعرابى را مى دهد تا من نزد خداوند عزوجل زاد و توشه ى تقوى براى او ضمانت کنم.

سلمان جلو آمد و عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت، زاد و توشه ى تقوى چیست؟ فرمود: اى سلمان زاد و توشه ى تقوى آنست که وقتى آخرین روز تو از دنیا مى رسد خداوند گفتن شهادت لا اله الا الله و محمد رسول الله را به تو تلقین مى کند. این شهادت را که گفتى مرا ملاقات مى کنى و من نیز تو را ملاقت مى کنم و اگر آن را نگویى مرا ملاقات نمى کنى و من نیز هرگز تو را ملاقات نمى کنم.

بعد سلمان نه خانه از خانه هاى پیامبر صلى الله علیه و آله را دور زد و نزد آنان چیزى پیدا نشد. وقتى خواست برگردد به حجره ى فاطمه علیهاالسلام نگاهى کرد و گفت: اگر خیرى باشد در منزل فاطمه دختر محمد صلى الله علیه و آله است. در را کوبید و فاطمه علیهاالسلام جواب داد: پشت در کیست؟ سلمان گفت: من سلمان فارسى هستم. حضرت فرمود: اى سلمان، چه مى خواهى؟ سلمان قصه ى اعرابى و سوسمار با پیامبر صلى الله علیه و آله را شرح داد.

فرمود: اى سلمان، قسم به خدایى که محمد را به حق به پیامبرى مبعوث کرده سه روز است که چیزى نخورده ایم، و حسن و حسین از شدت گرسنگى در کنار من مى لرزیدند و مانند جوجه ى پرکنده خوابشان برد. اى سلمان، ولى وقتى خیر به در خانه ام آمد آن را رد نمى کنم، این پیراهن مرا بگیر و نزد شمعون یهودى برو، و به او بگو: فاطمه دختر محمد مى گوید: یک صاع خرما، و یک صاع جو به من قرض بده، انشاء الله به تو برمى گردانم.

سلمان پیراهن را گرفت و آن را نزد شمعون یهودى آورد. شمعون پیراهن را گرفت و آن را با دست زیر و رو کرد و در حالیکه اشک مى ریخت گفت: اى سلمان، زهد و بى رغبتى به دنیا این است، و این همان است که موسى بن عمران در تورات به ما خبر داده است. من شهادت مى دهم که خدایى جز خداوند نیست، و شهادت مى دهم که محمد بنده و پیامبر خداست. پس شمعون اسلام آورد و اسلام نیکویى داشت.

آنگاه صاعى از خرما و صاعى از جو به سلمان داد، و سلمان آن را به خدمت فاطمه علیهاالسلام آورد. حضرت با دست خود آن را آرد کرد و نان پخت و نزد سلمان آورد و به او گفت: این را بگیر و خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله ببر.

سلمان گفت: با فاطمه، قرصى از آن را بردار و حسن و حسین را با آن مشغول کن. فرمود: یا سلمان، این چیزى است که آن را براى خداى عزوجل دادم و از آن چیزى برنمى دارم.

سلمان آن را گرفت و خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آورد. پیامبر صلى الله علیه و آله با دیدن سلمان فرمود: اى سلمان، این را از کجا آوردى! سلمان گفت: از منزل دخترت فاطمه.

سه روز بود که پیامبر صلى الله علیه و آله غدا نخورده بود. حضرت برخاست و به حجره فاطمه علیهاالسلام آمد و در زد، و هرگاه پیامبر صلى الله علیه و آله در را مى زد، جز فاطمه علیهاالسلام کسى در را براى او نمى گشود.

/ 0 نظر / 17 بازدید