ادامه مناقب حضرت زهراء (س)

من از خدا خواسته ام تو اول کسى از خاندانم باشى که به من ملحق مى شوى. بدان که تو پاره ى تن من هستى، کسى که تو را بیازارد مرا آزرده است.

جابر گفت: زمانى که پیامبر صلى الله علیه و آله از دنیا رفت، دو تن از صحابه خدمت فاطمه علیهاالسلام وارد شدند و گفتند: چگونه است حال تو اى دختر رسول خدا؟ فرمود: به من راست بگوئید آیا از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیدید: «فاطمه پاره ى تن من است، کسى که او را بیازارد مرا آزرده»؟ آن دو گفتند: این کلام را از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیدیم.

حضرت دستهایش را به سوى آسمان بلند کرد و فرمود: بارالها، من تو را گواه مى گیرم که این دو نفر مرا اذیت کردند و حق مرا غصب نمودند. سپس از آنان رو گرداند و بعد از آن با آنان سخن نگفت، و بعد از پدر هفتاد و پنج روز زنده بود که خداوند او را به پدرش ملحق کرد. [ کفایه الاثر: ص 62.]

حرمت فاطمه

و قتى وفات پیامبر صلى الله علیه و آله فرا رسید انصار را خواست و فرمود: اى گروه انصار، وقت جدایى رسیده، آگاه باشید و کسانى که حاضرند بشنوند: بدانید که در خانه ى فاطمه علیهاالسلام در خانه ى من، و خانه ى فاطمه علیهاالسلام خانه ى من است. کسى که هتک حرمت خانه ى فاطمه علیهاالسلام نماید حجاب خدا را هتک کرده است.

امام کاظم علیه السلام هنگام ذکر این مطلب گریه ى طولانى کرد و بقیه ى کلامش را قطع نمود و گفت: به خدا قسم حجاب خدا را هتک کردند، به خدا قسم به حجاب خدا بى حرمتى کردند، به خدا قسم هتک حجاب خداوند کردند. سپس حضرت زهرا علیهاالسلام را با کلمه ى «اى مادر جان، اى مادر» صدا زدند. [ بحار الانوار: ج 22 ص 476 ح 27 از کتاب الطرف سید بن طاووس.]

فاطمه بعد از پدر

بعد از آنکه ملائکه از خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله بیرون آمدند، على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را خواست، و به کسانى که در حجره بودند فرمود: از نزد من بیرون روید، و به ام سلمه دستور داد کنار درب حجره قرار گیرد تا کسى نزدیک نیاید، و ام سلمه همین کار را کرد. سپس پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: یا على، نزدیک من بیا. على علیه السلام نزدیک آمد.

بعد دست فاطمه علیهاالسلام را گرفت و به مدت طولانى بر سینه اش گذارد، و با دست دیگر دست على علیه السلام را گرفت. وقتى پیامبر صلى الله علیه و آله خواست سخن بگوید گریه بر او غلبه کرد و نتوانست سخن بگوید و با گریه ى پیامبر صلى الله علیه و آله سخت گریه کرد و همچنین على و حسن و حسین علیهماالسلام گریستند.

فاطمه علیهاالسلام فرمود: یا رسول الله، با گریه قلب مرا پاره کردى و جگرم را سوزاندى. اى سرور و سید پیامبران از اولین و آخرین و اى امین و پیامبر و حبیب و نبى پروردگار. بعد از تو حال فرزندانم چگونه خواهد شد با آن ذلت و خوارى که بعد از تو به من مى رسد؟ چه کسى به حال برادرت و ناصر دینت على علیه السلام مى رسد؟ چه کسى وحى خدا را یارى مى کند؟

سپس فاطمه علیهاالسلام گریست و خود را روى پیامبر صلى الله علیه و آله انداخت و او را بوسید. بعد على و حسن و حسین علیهم السلام خودشان را روى پیامبر صلى الله علیه و آله انداختند.

حضرت سرش را به سوى آنان بلند کرد، در حالیکه دست فاطمه علیهاالسلام در دستش بود، پیامبر صلى الله علیه و آله دست فاطمه علیهاالسلام را در دست على علیه السلام گذارد، و فرمود: یا اباالحسن، این امانت خدا و امانت رسول خدا نزد توست. درباره او خدا را و مرا در نظر داشته باش. و تو این کار را مى کنى.

یا على، این فاطمه به خدا قسم سرور و بانوى زنان اهل بهشت از اولین و آخرین است. به خدا قسم این مریم کبرى است. بدان به خدا قسم تا جانم به اینجا (یعنى حلقومم) برسد براى او و تو دعا مى کنم، و آنچه از خدا خواسته ام به من عطا کرده است.

یا على، آنچه فاطمه به تو امر مى کند انجام بده چون من چیزهایى را به او دستور داده ام که جبرئیل به آنها دستور داده بود. بدان یا على من راضى هستم از کسى که دخترم فاطمه از او راضى باشد و نیز پروردگارم و فرشتگان از او راضى باشند.

یا على، واى بر کسى که به او ستم کند. واى بر کسى که حق او را از بین ببرد. واى بر کسى که حرمت او را هتک کند. واى بر کسى که در خانه ى او را بسوزاند. واى بر کسى که همسر او را آزار دهد واى بر کسى که به او سخت بگیرد و او را از خانه بیرون آورد. بارالها، من از آنان بیزارم و آنان از من بیزارند.

سپس پیامبر صلى الله علیه و آله آنان را نام برد، و فاطمه و على و حسن و حسین علیهم السلام را به خود چسبانید، و فرمود: بارالها، من با آنان و با کسانى که پیرو آنانند سلم و صفا هستم، و اذعان دارم که آنان داخل بهشت مى شوند، و در جنگ هستم با کسانى که آنان را دشمن بدارند و به آنها ستم کنند و از آنان جلو بیفتند و یا از آنان و شیعیانشان عقب بمانند.

اذعان دارم که آنان داخل آتش جهنم مى شوند. والله یا فاطمه من را ضى نمى شوم تا تو راضى شوى. نه بخدا قسم من راضى نمى شوم تا تو راضى شوى. نه بخدا قسم راضى نمى شوم تا تو راضى شوى. [ بحار الانوار: ج 22 ص 484 از کتاب الطرف.]

فاطمه و زیور دنیا

پیامبر صلى الله علیه و آله وقتى از سفر مى آمد، از دیدار فاطمه علیهاالسلام شروع مى کرد، و به منزل فاطمه علیهاالسلام وارد مى شد و در نزد فاطمه علیهاالسلام مدتى طولانى مى ماند.

یکبار که از سفر رسید، فاطمه علیهاالسلام براى خود دو بازوبند و گردنبند و دو گوشواره از نقره و پرده اى براى درب خانه بخاطر آنکه پدرش و همسرش از سفر مى آیند تهیه کرده بود. و قتى پیامبر صلى الله علیه و آله از سفر آمد وارد منزل فاطمه علیهاالسلام شد، و اصحاب کنار در منزل ایستادند و نمى دانستند که بایستند یا پیامبر صلى الله علیه و آله نزد فاطمه علیهاالسلام زیاد مى ماند و بروند. در این هنگام دیدند حضرت از حجره بیرون آمد، در حالیکه ناراحتى در چهره اش دیده مى شود، و آمد تا کنار منبر نشست.

فاطمه علیهاالسلام گمان کرد پیامبر صلى الله علیه و آله به خاطر بازوبند و گردنبند و گوشواره و پرده چنان کرد. لذا آنها را باز کرد و پرده را برداشت و خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله فرستاد و گفت: به پیامبر صلى الله علیه و آله بگو: دخترت سلام مى رساند و مى گوید: اینها را در راه خدا انفاق کن. و قتى آنها را آورد حضرت فرمود: آنچه مى خواستم انجام داد. پدرش به قربانش. و این جمله را سه بار فرمود. بعد فرمود: دنیا براى محمد و آل محمد نیست. اگر دنیا در پیشگاه خداوند به قدر بال مگس ارزش داست به کافر یک جرعه آب نمى نوشانید.

سپس حضرت برخاست و وارد منزل فاطمه علیهاالسلام گردید. [ بحار الانوار: ج 43 ص 20 ح 7 از امالى صدوق.]

مناقب فاطمه

ابن عباس مى گوید: روزى پیامبر صلى الله علیه و آله نشسته بودند و على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام نیز در خدمت حضرت بودند، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: بارالها، تو مى دانى که اینان اهل بیت من و گرامى ترین مردم نزد من هستند. خدایا به کسانى که به آنان محبت دارند محبت کن و به کسانى که با آنان عداوت دارند عداوت کن. دوست بدار کسانى را که آنان را دوست دارند، و دشمن بدار کسانى را که آنان را دشمن دارند. یارى کن کسانى که آنان را یارى مى کنند و آنان را از هر پلیدى پاک و از هر گناهى مصعوم گردان، و با روح القدس آنان را از سوى خود تایید کن.

سپس فرمود: یا على، تو امام امت من و خلیفه ى بعد از من بر آنانى و تو پیشواى مؤمنین بسوى بهشت هستى. گویا مى بینم دخترم فاطمه را روز قیامت سوار بر مرکبى از نور است در حالیکه در طرف راست او هفتاد هزار فرشته و در طرف چپ او نیز هفتاد هزار و در پیش رویش هفتاد هزار و در پشت سر او هفتاد هزار فرشته مى آیند و او زنان مؤمنه ى امتم را به سوى بهشت راهنمایى مى کند. هر زنى که در شبانه روز نمازهاى پنجگانه را بخواند و ماه رمضان را روزه بگیرد، و حج خانه ى خدا را بجا آورد، و زکات مالش را بدهد، و شوهرش را اطاعت کند و بعد از من ولایت على علیه السلام را قبول کند، به شفاعت دخترم فاطمه که او سیده نساءالعالمین است وارد بهشت مى شود.

به پیامبر صلى الله علیه و آله عرض کردند: یا رسول الله، آیا او سیده ى زنان زمان خود است؟ فرمود: سیده ى زنان زمان خودش مریم دختر عمران بود، و اما دخترم فاطمه سیده ى زنان عالمیان از اولین و آخرین است، و او وقتى در محراب خود مى ایستد هفتاد هزار ملائکه ى مقربین بر او سلام

مى کنند و او را ندا مى کنند با همان ندایى که ملائکه مریم را ندا کردند، و مى گویند: یا فاطمه، خداوند تو را انتخاب کرده و پاک گردانیده و تو را بر زنان عالمیان برگزیده است.

بعد پیامبر صلى الله علیه و آله رو به على علیه السلام کرد و فرمود: یا على، فاطمه پاره ى تن من و نور چشم من و میوه ى قلب من است. آنچه او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده، و آنچه او را خوشحال کند مرا خوشحال کرده، و اول کسى از اهل بیتم است که به من ملحق مى شود. بعد از من به او نیکى کن.

امام حسن و حسین، آنان دو پسران و دو ریحانه ى من و آنان دو آقا و سرور جوانان بهشت هستند، مانند گوش و چشمت آنان را گرامى بدار.

سپس دستش را به آسمان بالا برد و گفت: بارالها، تو را شاهد مى گیرم که محبت مى کنم کسى را که به آنان محبت کند و بغض و کینه دارم نسبت به کسى که به آنان بغض و کینه دارد و سلم و صفا هستم با کسى که با آنان در سلم و صفاست و در جنگ و ستیز هستم با کسى که با آنان در جنگ و ستیز است و دشمن هستم با کسى که با آنان دشمنى مى کند، و دوست هستم با کسى که با آنان دوستى کند. [ بحار الانوار: ج 43 ص 24 ح 20 از امالى صدوق.]

یارى فرشتگان

ابوذر مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله مرا فرستاد که على علیه السلام را دعوت کنم. به خانه ى على علیه السلام آمدم و او را صدا زدم ولى کسى جواب مرا نداد. دیدم در خانه على علیه السلام آسیاب مى گردد و آرد مى کند، ولى کسى در کنار آن نیست. على علیه السلام را صدا زدم و بیرون آمد، و پیامبر صلى الله علیه و آله چیزى به او گفت که من نفهمیدم.

گفتم: عجب است از آسیابى که در خانه ى على علیه السلام مى گردد و هیچکس در کنار آن نیست. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند قلب و جوارح دخترم فاطمه را پر از ایمان و یقین کرده، و خداوند ضعف جسم او را مى دانسته و او را در زندگى یارى نموده و کفایت کرده است.

مگر نمى دانى خداوند فرشتگانى دارد که آنان را به یارى آل محمد علیهم السلام مامور کرده است. [ بحار الانوار: ج 43 ص 29 ح 34 از الخرائج و الجرائح.]

گردنبند با برکت

پیامبر صلى الله علیه و آله نماز عصر را با ما خواند و صورت برگردانیده در جایگاه قبله اش نشست و مردم اطراف او را گرفتند. پیر مردى از مهاجرین عرب با لباس کهنه و پاره وارد شد در حالیکه از پیرى و ضعف نمى توانست خود را نگاه دارد.

پیامبر صلى الله علیه و آله رو به او کرد و حال او را جویا شد. پیر مرد گفت: اى پیامبر خدا، گرسنه هستم مرا اطعام کن، و برهنه ام مرا بپوشان، و فقیرم عطایم کن.

حضرت فرمود: چیزى ندارم به تو بدهم، ولى کسى که به خیر راهنمایى کند مانند کسى است که آن را انجام داده است. به منزل کسى برو که خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسول نیز او را دوست دارند و او خدا را بر خود مقدم مى دارد. به خانه ى فاطمه برو.

حجره ى فاطمه علیهاالسلام به حجره ى پیامبر صلى الله علیه و آله چسبیده بود که غیر از حجره ى همسرانش بود و اختصاص به آنحضرت داشت. فرمود: اى بلال، برخیز و او را به منزل فاطمه برسان. پیر مرد اعرابى همراه بلال آمد، و بر در خانه ى فاطمه علیهاالسلام ایستاد و با صداى بلند صدا زد: سلام بر شما اى خاندان نبوت، و محل رفت و آمد فرشتگان، و محل آمدن جبرئیل روح الامین براى نزول وحى از سوى پروردگار عالم.

فاطمه علیهاالسلام فرمود: سلام بر تو، کیستى؟ اعرابى گفت: سالخورده اى از عرب هستم که از سختى و تنگدستى خدمت پدرت آقاى بشر آمدم. اى دختر محمد، من برهنه و گرسنه ام. با من احسان و مواسات کن، خدا تو را رحمت کند.

آن روز سومین روزى بود که فاطمه و على و پیامبر صلوات الله علیهم روزه بودند و هیچ طعام و غذایى نخورده بودند، و پیامبر صلى الله علیه و آله این را مى دانست.

فاطمه علیهاالسلام پوست گوسفندى را که دباغى شده بود و حسن و حسین بر روى آن مى خوابیدند برداشت و فرمود: اى کسى که بر در خانه ى من آمده اى، این را بگیر که شاید خداوند چیزى که بهتر از آن است براى تو پیش آورد. اعرابى گفت: اى دختر محمد، من از گرسنگى به تو شکوه کردم، تو پوست گوسفند به من مى دهى!! با این گرسنگى که من دارم آن را چه کنم؟!

فاطمه علیهاالسلام وقتى این سخن را شنید، گردنبندى که در گردن داشت، و دختر عمویش حمزه بن عبدالمطلب به او هدیه کرده بود، گشود و به اعرابى داد و فرمود: آن را بگیر و بفروش که شاید خداوند چیزى که بهتر از آن باشد به تو عوض دهد.

اعرابى گردنبند را گرفت و به طرف مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله آمد، در حالیکه پیامبر صلى الله علیه و آله با اصحابش نشسته بودند. عرض کرد: یا رسول الله، فاطمه دختر محمد این گردنبند را به من عطا کرد و گفت: آن را بفروش شاید خدا کار تو را درست کند. پیامبر صلى الله علیه و آله گریست و فرمود: چگونه خداوند کار تو را درست نکند در حالیکه فاطمه دختر محمد سیده و سرور دختران آدم به تو عطا کرده است.

در این هنگام عمار بن یاسر برخاست و گفت: یا رسول الله، آیا به من اجازه مى دهى این گردنبند را بخرم؟ فرمود: اى عمار، آن را بخر، که اگر در خرید آن جن و انس با تو شرکت کنند خداوند آنان را به آتش عذاب نمى کند.

عمار گفت: اى اعرابى، آن را چند مى فروشى؟ اعرابى گفت: قدرى نان و گوشت که سیر بشوم، و یک بُرد یمانى که با آن خود را بپوشانم، و نماز پروردگارم را در آن بخوانم و دینارى که مرا به خانواده ام برساند.

عمار سهمى که از خیبر به او رسیده بود فروخته بود، و مقدار زیادى باقى نمانده بود. لذا به اعرابى گفت: بیست دینار و دویست درهم به تو مى دهم و یک بُرد یمانى و سوارى خودم که تو را به خانواده ات برساند، و تو را از نان گندم و گوشت سیر مى کنم.

اعرابى گفت: اى مرد، در دادن مال چقدر سخاوت دارى؟! بعد عمار به همراه اعرابى رفت و آنچه قول داده بود به او داد، و اعرابى خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله بازگشت. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: آیا سیر شدى و خود را پوشانیدى؟ اعرابى گفت: بلى، پدر و مادرم فدایت، بى نیاز شدم.

حضرت فرمود: براى این کار فاطمه از خدا پاداشى بخواه. اعرابى گفت: بارالها تو خداى آن عملى هستى که ما انجام دادیم، و ما جز تو خدایى نداریم که او را بپرستیم، و روزى دهنده ى ما در هر جهت تو هستى. بارالها، به فاطمه چیزى عطا کن که نه چشمى دیده و نه گوشى شنیده باشد.

پیامبر صلى الله علیه و آله نیز به دعاى او آمین گفت، و رو به اصحابش کرد و فرمود: خداوند دعاى اعرابى را در دنیا به فاطمه داده است: من پدرش هستم و در عالم هیچکس مثل من نیست، و على شوهر اوست که اگر على نبود هرگز براى او کفو و همتایى نبود، و خداوند حسن و حسین را به او داده که مثل آنان در عالم نیست، و آنان دو آقاى جوانان سبطهاى انبیا و دو آقاى جوانان اهل بهشتند که مقداد و عمار و سلمان نیز از آنان هستند.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: بیشتر بگویم؟ عرض کردند: بلى: یا رسول الله. فرمود: روح یعنى جبرئیل نزد من آمد و گفت: وقتى فاطمه علیهاالسلام قبض روح و دفن مى شود، دو ملک در قبرش از او مى پرسند: پروردگارت کیست؟ مى گوید: پدرم. مى گویند: ولى تو کیست؟ مى گوید: همین که در کنار قبرم ایستاده على بن ابى طالب است.

بعد حضرت فرمود: آیا از فضیلت فاطمه بیشتر بگویم؟! خداوند گروهى از فرشتگان را بر او موکل کرد که او را از پیش رو و از پشت سر و از راست و چپ محافظت کنند. و آنان در حیات و در قبر و هنگام مردن با او هستند، و بر او و بر پدر و شوهرش و پسرانش درود مى فرستند. کسى که مرا بعد از وفاتم زیارت کند مثل آنست که مرا در حیاتم زیارت کند، و کسى که فاطمه را زیارت کند مثل آنست که مرا زیارت کرده، و کسى که على بن ابى طالب را زیارت کند مثل آنست که فاطمه را زیارت کرده، و کسى که حسن و حسین را زیارت کند مثل آنست که على را زیارت کرده و کسى که ذریه ى على و فاطمه را زیارت کند مثل آنست که آنان را زیارت کرده است.

 

/ 0 نظر / 8 بازدید